آمار دلبسته یاران خراسانی خویشم
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
نبرد ایران و اسرائیل
منوی اصلی
وصیتنامه شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان

ویرایش
پیوندهای روزانه
آمار و اطلاعات

بازدید امروز : 52
بازدید دیروز : 39
کل بازدید : 58355
تعداد کل یاد داشت ها : 529
آخرین بازدید : 93/8/8    ساعت : 3:41 ع
تاریخ روز

به گزارش سرویس حوادث جام نیوز به نقل از شرق، حجت‌الاسلام‌والمسلمین محمدصادق اکبری، رییس‌کل دادگستری استان هرمزگان در این خصوص گفت: اوایل اردیبهشت در فضای مجازی شایعاتی مبنی بر حضور خفاش شب در بندرعباس منتشر و اینطور مطرح شد که فردی زنان و کودکان را می‌کشد.

 

این شایعه موجب تشویش اذهان عمومی و رعب و وحشت میان شهروندان شد. وی افزود: موضوع با دستور قضایی به پلیس فتا پیگیری و متهم از این طریق شناسایی و دستگیر، کیفرخواست صادر و پرونده به دادگاه ارسال شد که دادگاه با تشکیل جلسات دادرسی و اقرار صریح متهم، وی را به استناد ماده 698 قانون مجازات اسلامی محکوم به 74 ضربه شلاق در ملاءعام کرد.

 

رییس‌کل دادگستری استان هرمزگان تاکید کرد: متهم به حکم صادره اعتراض کرد که پس از ارجاع به دادگاه تجدیدنظر حکم بررسی شد و دوباره مورد تایید قرار گرفت و قطعیت یافت.» بنابراین گزارش حکم شلاق در ملاء‌عام به اجرا درآمد.


چه تهمتهای سنگینی( لواط  زنا  دزدی و .....  ) که به مردم زده میشه و کسی نیست جوابگو باشه واگر هم پیگیر بشن به اسم مصلحت ماست مالی میکنن و یه چیزی هم بدهکارش میکنن !!!!!






      

به گزارش افکارنیوز، «حبیب الله شاکرمی»، به سال 1343 در بروجرد متولد شد. وی 22 سال بعد،مشرف به خلعت بسیجی، در سرزمین «شلمچه»، و طی عملیات «کربلای 5»، به تاریخ 26 دی ماه 1365، پنجه بر بام عرش گرفت و بر بساط «عندربهم یرزقون» نشست.

از «حبیب الله شاکرمی» وصیت نامه ای بر جای مانده است که در این روزهای پایانی سال، به کار دل تکانی، بسیار می آید. وصیت نامه ای ساده، خالی از ظرافت های ادبی، اما تاثیر گذار و روح نواز. متن کامل این وصیت نامه به قرار زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم

هرفردی از افراد بشر وقتی به خود می آید از خودش می پرسد به کجا می روم به جز از این زندگی ؟به کجا می انجامد این زندگی؟

همان طوری که پرسش از مبدا نیز فطری است این که من نبودم، پیدا شدم، چه کسی مرا پدید آورد؟ این جانب که یک تحلیل عقلی مختصر کردم، دریافتم ،کسی که به مبداء آفرینش معتقد است نمی تواند معاد را انکار کند و این افکار مرا وادار به نوشتن وصیت نامه می کند .چون حس می کنم که چند روزی دیگر در این دنیا هستم بنابراین بر آن شدم که وصیت نامه خودم را تعیین کنم که شاید این وصیت نامه بر روی یک سری از افراد تاثیر گذارد.

پدر و مادر! چند روز دیگر به میدان انتخاب می روم. جایی باید انتخاب کرد که با چه کسی می خواهی معامله کنی و من با توجه به آن که چند سالی است که خدایم را که رب و همه چیز من می باشد شناختم، جز ندامت و توبه به درگاهش و سجده کردن در درگاهش و درخواست استغفار چیزی نداشتم .
تصمیم گرفتم در این میدان و در این عرصه تجاربم ،تجاربی سودمندانه کنم و به خاطر همین در این بین هر چه داشتم؛ پدر و مادر ،خواهر ،برادر - گذاردم تا آن چیزی را که نداشتم به دست آورم .چرا که برای یافتنش از خانه ام به سوی نور هجرت کردم و اکنون در ازای لقاء یار، جانم را می دهم که البته آن هم متعلق به یار است و امانت است در پیش من.

چون وعده الهی حق است که هر کس به جان و مال با خداوند تبارک و تعالی معامله کند خدا نیز او را وعده خوشبختی می دهد، لذا انتخابم را با ورود در گروه نور که مقدمه معامله با خداست، آن هم با جان قرار دادم .

می خواهم دعا کنید تا خداوند کریم مرگ مرا شهادتم قرار دهد، چرا که به راستی دیوانه «الله» هستم و برای لقایش جان بی ارزشم را نثار می کنم و افسوس که جز این تحفه ناچیز ،چیز دیگری در محیط ندارم و از خداوند می خواهم که شهادتم را طوری قرار دهد که بدنم در راه رسیدن به او پودر شود چون می دانم تنها به این وسیله است که شایستگی ظهور در پیشگاه خداوند را خواهم داشت و از خداوند می خواهم که در آخرین لحظات عمرم امام زمان را به من نشان دهد، چون خیلی علاقه عجیبی به آن مولا دارم .

پدر و مادر! می خواهم امتحان کنم شما را که چه قدر به اسلام پای بند هستند و آن امتحان این است:

در نبودم خنده بر لبهایتان باشد تا این خنده تیری باشد بر قلب کور دل ها و در ضمن می خواهم در مجلس بزرگ داشتم سخن از مظلومیت امام علی( ع)گفته شود و همچنین مظلومیت سرور و سالارمان امام حسین (ع).

والسلام
حبیب شاه کرمی
بنده ی کوچک خداوند

ای مردم! «حبیب» یک عمر بنده به درگاه خداوند یکتا بود.«حبیب» را یک عمر خداوند می خواند ولی از درگاهش فراری بود. «حبیب» را یک عمر معشوق از بلا نجات می داد ولی سپاس نمی گفت. از شما یک تقاضا دارم؛ تو را به خدا در این آخرین لحظات که به خاکم می سپارید ،مانع فرار من از درگاه خداوند شوید دست ها و پاهایم را اگر دست وپایی داشتم با یک طناب ببندید و مرا بر روی زمین بکشید و به طرف قبر ببرید تا خداوند به خاطر شما انسان های مخلص مرا عفو کند .






      

با کمال تشکر از مسولین وظیفه شناس ما مردم پا برهنه که صاحبان این انقلاب هستیم !!!!!  نمی توانیم از زحمات فراوان و بدون چشم داشت شما اعلی حضرتان  تشکر نماییم ان شاء الله اجرتان را از اسوه عدالت امیرالمومنین علی علیه السلام سر پل صراط تمام و کمال دریافت نمایید

به گزارش مشرق، شهرام جزایری که به اتهامات مختلفی به زندان رفته بود پس از یازده سال از زندان آزاد شد.

خلاصه‌ای از پرونده شهرام جزایری

شهرام جزایری در سن 29 سالگی و در سال 81 به عنوان مفسد اقتصادی در رسانه‌ها و در میان مردم شناخته شد.

این فرد در ابتدا از سوی رسانه‌ها به عنوان مفسد اقتصادی شناخته شد و سپس مشخص شد که در پرونده وی موارد اتهامی از جمله رشوه‌های کلان وجود دارد.

در اولین جلسه دادگاه رسیدگی به اتهامات جزایری مژدهی نماینده دادستان اتهامات وی را ایجاد و تأسیس حدود 50 شرکت مختلف بازرگانی، کسب اعتبار موهوم از طریق مانورهای متقلبانه، برداشت 38 میلیارد و 10 میلیون ریال به دفعات مختلف و پرداخت آن به اشخاص به عنوان رشوه، جعل اسناد اعلام کرد.

نهایتاً پس از برگزاری جلسات متعدد دادگاه در تاریخ 6 خرداد ماه سال 87 از طریق قوه قضاییه اعلام شد که شهرام جزایری به پرداخت جریمه 145 میلیون دلاری محکوم شده است.

اما در این میان جزایری یک بار در سال 85 و در دوم اسفند آن سال از دست مأموران گریخت و متواری شد که تنها پس از 25 روز دستگیر شده و به کشور بازگردانده شد.

اما شهرام جزایری که بود؟

در اردیبهشت سال 80 از سوی مقام معظم رهبری فرمانی تحت عنوان فرمان هشت ماده‌ای برای مبارزه با فساد صادر شد.

در بخشی از این فرمان خطاب به روسای قوای سه‌گانه آمده است امروز کشور ما تشنه فعالیت اقتصادى سالم و ایجاد اشتغال براى جوانان و سرمایه ‏گذارى مطمئن است. و این همه به فضایی نیازمند است که در آن، سرمایه‌‏گذار و صنعتگر و عنصر فعال در کشاورزى و مبتکر علمى و جوینده کار و همه قشرها، از صحت و سلامت ارتباطات حکومتى و امانت و صداقت متصدیان امور مالى و اقتصادى مطمئن بوده و احساس امنیت و آرامش کنند.

همچنین آمده است: اگر دست مفسدان و سوء استفاده ‏کنندگان از امکانات حکومتى قطع نشود و اگر امتیازطلبان و زیاده ‏خواهان پر مدعا و انحصارجو طرد نشوند، سرمایه ‏گذار و تولیدکننده و اشتغال ‏طلب، همه احساس ناامنى و نومیدى خواهند کرد و کسانى از آنان به استفاده از راه‌هاى نامشروع و غیرقانونى تشویق خواهند شد.

خشکانیدن ریشه فساد مالى و اقتصادى و عمل قاطع و گره‏ گشا در این باره، مستلزم اقدام همه جانبه بوسیله‏ قواى سه‌گانه مخصوصا دو قوه مجریه و قضائیه است.

تنها یک سال پس از صدور این فرمان هشت‌ماده‌ای پرده از راز یک فساد اقتصادی کلان که عمده آن بر پایه پرداخت رشوه‌های کلان بود برداشته شد.

در این فساد نام فردی به میان آمد که شهرام جزایری نام داشته و در سن 29 سالگی و در سال 81 به عنوان مفسد اقتصادی در رسانه‌ها و مردم شناخته شد.

این فرد در ابتدا از سوی رسانه‌ها به عنوان مفسد اقتصادی شناخته شد و سپس مشخص شد که در پرونده وی موارد اتهامی از جمله رشوه‌های کلان وجود دارد.

پرداخت رشوه 38 میلیارد ریالی و تاسیس 50 شرکت اقماری

در اولین جلسه دادگاه رسیدگی به اتهامات جزایری مژدهی نماینده دادستان اتهامات وی را ایجاد و تأسیس حدود 50 شرکت مختلف بازرگانی، کسب اعتبار موهوم از طریق مانورهای متقلبانه، برداشت 38 میلیارد و 10 میلیون ریال به دفعات مختلف و پرداخت آن به اشخاص به عنوان رشوه، جعل اسناد اعلام کرد.

وی همچنین تبانی در معاملات دولتی، اغوای مسئولان بانکها، تسهیل و دریافت ارز، عدم به کارگیری تسهیلات در امر صادرات و واردات و ایجاد رکود در امر صادرات واردات، تهیه پیمان نامه‌های غیر قانونی و اخذ مقادیر قابل توجهی از این طریق را از جمله موارد دیگر اتهامی کیفرخواست عنوان کرد.

علی مژدهی نماینده مدعی العموم در دادگاه ضمن قرائت کیفرخواست صادره درباره شهرام جزایری به تشریح مشخصات متهمان و عناوین اتهامی هر یک از آنان پرداخت.

در آن پرونده شهرام جزایری با اتهامات بسیاری از جمله ارتشاء، صادرات غیر قانونی، جعل اسناد دولتی و اختلاس‌های کلان روبرو شد.

جریمه 145 میلیون دلاری

نهایتاً پس از برگزاری جلسات متعدد دادگاه در تاریخ 6 خرداد ماه سال 87 از طریق قوه قضاییه اعلام شد که شهرام جزایری به پرداخت جریمه 145 میلیون دلاری محکوم شده است.

شعب 69 و 70 دادگاه تجدیدنظر استان تهران به ریاست قاضی ولدخانی (شعبه 69) و میری لواسانی (شعبه 70) آرای صادره از سوی شعبه 1192 دادگاه عمومی تهران در خصوص اتهامات شهرام جزایری عرب را تأیید کرد.

براساس این گزارش، اتهامات وارده به جزایری عبارتند از 1- تحصیل مال از طریق نامشروع 2- پرداخت رشوه به دفعات و به افراد مختلف 3- تحصیل معافیت از خدمت نظام وظیفه عمومی به صورت متقلبانه 4- اعمال نفوذ برخلاف حق و مقررات قانونی 5- تصرف غیرمجاز در اموال و وجوه توقیف شده و 6- خروج غیر مجاز از مرزهای کشور.

شهرام جزایری عرب بابت اتهامات فوق به 11 یازده سال حبس تعزیری، رد مبلغ 48 میلیون و 600 هزار و 185 دلار آمریکا به بانک ملی ایران و صندوق ضمانت صادرات، پرداخت جزای نقدی معادل 2 برابر مبلغ فوق‌الذکر (97 میلیون و 200 هزار و 370 دلار آمریکا) به صندوق دولت جمهوری اسلامی ایران و محرومیت از فعالیت‌ بازرگانی در بخش صادرات و واردات و نیز محرومیت از اخذ هرگونه تسهیلات بانکی اعم از ریالی و ارزی به مدت ده سال محکوم شده است. رأی صادره قطعی است و هم‌ا‌کنون مراحل اجرا را طی می‌کند.






      

پایگاه خبری انصارحزب الله: ممکن است این اشکال به گزارش پیش رو وارد شود که به لحاظ موضوع مورد بحث می‌بایست در صفحه‌ای ذیل کلیشه ادب و هنر به آن پرداخته شود. اما از یک سو به این دلیل که موضوعات مرتبط با عرصه ادب و هنر جزء جدایی‌ناپذیری از فرهنگ محسوب می‌شوند ترجیحا سوژه این گزارش در این صفحه و ذیل کلیشه فرهنگی به شرح و بسط گذاشته شد. از دیگر سو این احتمال وجود دارد که طبق معمول طیفی خاص یالثارات را به بدبینی غلیظ یا امنیتی کردن فرهنگ متهم کنند که در پاسخ باید گفت این هفته‌نامه اساسا فرهنگ را موضوعی راهبردی و همراه با ملاحظا ت امنیتی امنیتی می‌داند که نشانه آن نیز تلاش دشمن برای خدشه دار ساختن اساس وجودی نظام جمهوری اسلامی ایران از همین زاویه است.

بخش اول

«رضا رشیدپور» کسی بود که کار خود را با «جوک» گفتن در برنامه‌های صبح بخیر ایران آغاز کرد. «شب شیشه‌ای»، «عبور شیشه‌ای» و «مثلث شیشه‌ای» برنامه سه‌گانه گفتگو محور رشیدپور در شبکه تهران بود که بخش آخری پس از پخش قسمت سی و پنجم توقیف شد و بعد از آن سر‌‌وکله رشیدپور هم در تلویزیون پیدا نشد اما در عوض با همت مضاعف در شبکه‌های ماهواره‌ای «ایرانیان» و «تلویزیون پرسپولیس» مشغول فعالیت شد و در برنامه‌ای با نام «شب بخیر شما» ضمن تشویش اذهان عمومی در موارد متعدد با دعوت از یک موزیسین، مسئله روابط دختر و پسر را به عنوان موضوع بحث برنامه با او مطرح کرد.

اما روز شنبه 16 فروردین خبری از اجرای رضا رشیدپور در شبکه نسیم در برخی رسانه‌ها منتشر و حتی به صورت پیامک ارسال شد که همان پایگاه‌های خبری مدعی بودند این خبر بر اساس نوشته این مجری در صفحه اینستاگرام شخصی‌اش تنظیم شده است.
«رشیدپور» در این صفحه از بازگشت خود پس از پنج سال به تلویزیون با یک برنامه گفتگو محور خبر داده بود که طبق هماهنگی‌های صورت گرفته، حسن روحانی رئیس‌جمهور نخستین مهمان آن با فضای پرسش‌های غیرمنتظره و عجیب خواهد بود.

ادامه مطلب...




      

شهید بابایی و پیشنهاد استاد زن آمریکایی

 

 

 

 

 

 

 

شهید بابایی و پیشنهاد استاد زن آمریکایی 

به گزارش افکارنیوز، پیشنهاد استاد زن آمریکایی به دانشجویان کلاسش: اگر کسی امتحان پایان ترم را 20 بگیرد من یک شب با او خواهم بود. …
.
.
.
در سال 1348 وارد نیروی هوایی شدم . در بدو ورود می بایستی یک سری آموزشها را در نیروی هوایی می دیدیم که از آن جمله آموزش زبان انگلیسی بود.این کلاس ها شروع آشنایی چندین ساله ی من با عباس بابایی بود…

ایشان شخصیت خاصی داشتند واز همه متمایز بودند. در آن دوران بیشتر استادان زن بودند از جمله استاد کلاس زبان که یک زن آمریکایی بود.

این استاد زبان برای اینکه فرهنگ مبتذل غرب را رواج دهد،به دانشجویان پیشنهاد شرم آوری داد که، اگر کسی امتحان پایان ترم را 20 بگیرد من یک شب با او خواهم بود. بعد از اعلام نمرات عباس ازهمه نمره اش بیشتر بود او امتحان را 19 گرفته بود. من برگه او را که دیدم تعجب کردم زیرا او یک کلمه ساده را غلط نوشته بود .

و آن استاد هم به عباس گفت: تو عمدأ این کلمه را غلط نوشته ای تا با من نباشی. آنجا بود که من به عظمت روحی عباس پی بردم. ایشان با این کار درس تقوا و عفت و بزرگواری را به دیگران آموخت…

راوی:
عظیم دربند سری  یکی از دوستان قدیمی شهید بابایی 

 

خاطره ای دیگر ازشهید بابایی

 

خوش به حال اونایی که شهید بابایی رو می شناسن و بیشتر خوش به حال اونایی که راهش رو ادامه میدن و باز هم بیشتر خوش به حال اون کسایی که از زندگی و جلوه های زیبای زندگی این شهید درس می گیرن و تو زندگیشون پیاده می کنن.

اگه بخوای بیشتر درباره شهید بابایی بدونی، چند دقیقه ای دلت رو میهمان این چند سطری کن که به عشق آن آسمان نورد، نوشته شده تا دلت عطر و بویی از رنگ شقایق ها بگیره.

شاید اولین لحظه ای که در سال 1329 چشمان مادر، چهره زیبای فرزند دلبندش را دید، خبر نداشت که این طفل روزی آن قدر بزرگ می شود که آسمان را زیر پایش می گذارد و با عشق اهل بیت علیهم السلام و برای یاری کشور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و اطاعت از نایب امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف آسمانی تر از هر پرنده می شود.

نمی دانم پدرش با دیدن او می دانست که روزی فرا خواهد رسید که عباسش با بیش از 3000 هزار پرواز با انواع هواپیماهای جنگنده آن قدر متواضع باشد که به دنیا و آنچه در آن هست پشت پا بزند.

در طول سال های پر پیچ و خم زندگی اش هیچ چیز او را از هدفش باز نداشت، حتی موهای سرش که همیشه آنها را کوتاه نگه می داشت تا وقتش را بی جهت صرف مرتب کردن آنها نکند. بزرگ مردی که در مکتب شهادت پرورش یافت. زهد و تقوایش مثل دریایی خروشان بود که هر لحظه از زندگانیش، موج ها در برداشت. مرد وارسته ای که هم رزمنده دلاور میدان جنگ بود و هم مبارزی سترگ با نفس اماره خویش. به راستی او در عین آشنایی با همه، گمنام بود.

زندگی او جالب تر از آن است که بخواهیم آن را به تصویر بکشیم. در مدتی که جهت آموزش تکمیلی در آمریکا بود، جلوه های فریبنده آنجا نتوانست دلش را اسیر خود کند و او را از انجام دادن وظایف دینی اش جدا کند. پای بندی به اعتقادات مذهبی مخصوصاً نماز، باعث شد حتی ژنرال های آمریکایی هم به او ادای احترام کنند.

وی ماجرای فارغ التحصیلی اش از دانشکده خلبانی آمریکا را چنین تعریف می کند: «دوره خلبانی ما در آمریکا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتی که در پرونده خدمتم درج شده بود، تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی دادند، تا این که روزی به دفتر مسئول دانشکده، که یک ژنرال آمریکایی بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست که بنشینم. پرونده من در جلو او، روی میز بود، ژنرال آخرین فردی بود که می بایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم اظهار نظر می کرد.

از سوال های ژنرال بر می آمد که نظر خوشی نسبت به من ندارد. این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت، زیرا احساس می کردم که رنج دو سال دوری از خانواده و شوق برنامه هایی که برای زندگی آینده ام در دل داشتم، همه در یک لحظه در حال محو و نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم. در همین فکر بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا برای کار مهمی به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه کردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، کاش در اینجا نبودم و می توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد.

گفتم که هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست، همین جا نماز را می خوانم. ان شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه ای از اتاق رفتم و روزنامه ای را که همراه داشتم به زمین انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم که متوجه شدم، ژنرال وارد اتاق شده است.

با خود گفتم چه کنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه می دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام کردم و در حالی که بر روی صندلی می نشستم از ژنرال معذرت خواهی کردم. ژنرال پس از چند لحظه سکوت نگاه معناداری به من کرد و گفت: چه می کردی؟ گفتم: عبادت می کردم. گفت: بیشتر توضیح بده. گفتم: در دین ما دستور بر این است که در ساعت های معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعات زمان آن فرا رسیده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم. ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت: همه این مطالبی که در پرونده تو آمده مثل این که راجع به همین کارهاست. این طور نیست؟ پاسخ دادم: آری همین طور است. او لبخندی زد. از نوع نگاهش پیدا بود که از صداقت و پای بندی من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمریکا خوشش آمده است.

با چهره ای بشاش خودنویس را از جیبش بیرون آورد و پرونده ام را امضا کرد. سپس با حالتی احترام آمیز از جا برخاست و دستش را به سوی من دراز کرد و گفت: به شما تبریک می گویم. شما قبول شدید. برای شما آرزوی موفقیت دارم. من هم متقابلاً از او تشکر کردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. به اولین محل خلوتی که رسیدم به پاس این نعمت بزرگی که خداوند به من عطا کرده بود، دو رکعت نماز شکر خواندم.»

روحیه استکبار ستیزی او حتی در دوران قبل از انقلاب با تار و پودش عجین شده بود و حتی در استفاده کردن از کالاهای صهیونیستی خودداری می کرد. یکی از همکلاسی هایش که در آمریکا با او هم اتاق بود این طور نقل می کند که عباس همیشه روزانه دو وعده غذا می خورد؛ صبحانه و شام. بعضی وقت ها او همراه با شام نوشابه می خورد، اما نه نوشابه هایی مثل پپسی و. .. که در آن زمان موجود بود. بلکه او همیشه فانتای پرتقالی می خرید. چند بار به او گفتم که برای من پپسی بگیرد ولی دوباره می دیدم که فانتا خریده است. یک بار به او اعتراض کردم که چرا پپسی نمی خری؟ از نظر قیمت که با فانتا تفاوتی ندارد؟ آرام و متین گفت: حالا نمی شود، شما فانتا بخورید؟ گفتم: خوب عباس جان آخر برای چه؟ سرانجام با اصرار من آهسته گفت: کارخانه پپسی متعلق به اسرائیلی هاست به همین خاطر مراجع تقلید مصرف آن را تحریم کرده اند.

درست است که در این مجال اندک نمی شود تمام جلوه های زیبای اخلاقی و معنوی زندگی شهید بابایی را نمایان کرد. اما می توان گفت که چطور مظهر مبارزه با شیطان شد. وقتی که در هفته نامه خبری پایگاه «ریس» آمریکا نوشتند: «دانشجو بابایی ساعت دو بعد از نیمه شب می دود تا شیطان را از خود دور کند.» هم اتاقیش می گوید ماجرای خبر بولتن را از عباس پرسیدم. او گفت:

چند شب پیش بی خوابی به سرم زده بود. رفتم میدانِ چمن پایگاه و شروع کردم به دویدن. از قضا «کلنل باکستر» فرمانده پایگاه با همسرش از میهمانی شبانه بر می گشتند. آنها با دیدن من شگفت زده شدند. کلنل ماشین را نگه داشت و مرا صدا زد. نزد او رفتم. او گفت: در این وقت شب برای چه می دوی؟ گفتم: خوابم نمی آمد خواستم کمی ورزش کنم تا خسته شوم. گویا توضیح من برای کلنل قانع کننده نبود. او اصرار کرد تا واقعیت را برایش بگویم. به او گفتم مسایلی در اطراف من می گذرد که گاهی موجب می شود شیطان با وسوسه هایش مرا به گناه بکشاند و در دین ما توصیه شده که در چنین موقعی بدویم و یا دوش آب سرد بگیریم. این گونه می زیست که در میان آن همه لذت های مادی و فریبنده آمریکا، نزدیکان و همنشینانش می گویند: «همه تفریح او فقط در ورزش و عکاسی و دیدن مناظر طبیعی خلاصه می شد.»

اگر بخواهیم تواضع و فروتنی و ساده زیستی او را به تصویر بکشیم، واقعاً کم می آوریم. نقل شده که او با لباس سـادة بسـیجی و سر تراشیده، در داخل قرارگاه نشسته بود و قرآن می خواند. دو نفر بی آنکه بدانند آن بسیجی، سرهنگ بابایی است، در حال گفت و گو با هم بودند، یکی از آن دو گفت: «شما بابایی را می شناسید؟» آن دیگری پاسخ داد: «نه؛ ولی شنیده ام از همین فرمانده هاست که درجة تشویقی گرفته اول سروان بوده، دو درجه به او داده اند شده فرماندة پایگاه اصفهان، دوباره یک درجه گرفته و الان شده معاونت عملیات.» نفر اولی گفت: «خوب دیگر! اگر به او درجه ندهند، می خواهی به من و تو بدهند. بعد از بیست و هفت سال خدمت تازه شده ایم سرهنگ دو، آقایان ده سال نیست که آمده اند و سرهنگ تمام هستند.» یکی از دوستانش که شاهد ماجرا بود می گوید: بابایی با شنیدن صحبتهای این دو سرهنگ، قرآن را بست و به بیرون قرارگاه رفت. در پشت یکی از خاکریزها در جلو قرارگاه دو زانو نشست و مشغول دعا شد. دانستم که برای هدایت آن دو نفر دعا می کند. به داخل قرارگاه، برگشتم و به آن دو نفر گفتم: آن کسی که پشت سرش بد می گفتید همان بسیجی بود که در آن گوشه نشسته بود و قرآن می خواند.» وقتی مطمئن شدند که من راست گفته ام با شتاب نزد او رفتند و صمیمانه عذرخواهی کردند و بابایی با مهربانی و چهره ای خندان با آنها صحبت کرد. گویا اصلاً هیچ حرفی از آن دو نشنیده بود.

وی آن قدر عاشق خدمت به مردم و دفاع از سرزمین اسلامی ایران بود که حتی سفر حج که آرزوی هر انسان مؤمنی هست، نتوانست او را حتی برای چند روزی از حال و هوای جبهه ها دور کند. در سال 1364 که برای زیارت خانه خدا اسمشان در آمده بود و باید همراه همسر محترمشان برای حج مشرف می شدند به همسرش چنین گفت: «بودن من در جبهه ثوابش از حج بیشتر است. شما بروید و حج بجا بیاورید، من هم انشاءالله در جبهه، حج بجا خواهم آورد.» این اتفاق افتاد و همسر ایشان عازم مکه شدند. آنها در روز عید قربان در مکه قربانی کردند و عباس هم در روز عید قربان، هنگام انجام عملیات های پی درپی و پشتیبانی از رزمندگان اسلام، هواپیمایش مورد اصابت گلوله قرار گرفت و بهترین قربانی را که جان پاکش بود در راه خدا قربانی کرد.

زندگی این شهید والا مقام، سرشار از خاطراتی زیبا است که برخی از این خاطرات در کتاب ‍»پرواز تا بی نهایت» به ثبت رسیده است.

این خاطرات می تواند برای منتظران واقعی الگوی خوبی باشد. چرا که آن دلاور مرد، همواره در راه رضایت امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف و نایب بر حقش امام خمینی(ره) گام بر می داشت. به همین خاطر مقام معظم رهبری به مناسبت شهادت ایشان چنین می فرمایند که:

« این شهید عزیزمان انسانی مومن و متّقی و سربازی عاشق و فداکار بود. و در طول این چند سالی که من ایشان را می شناختم، همیشه بر این خصوصیات ثابت و پابرجا بود.

او هیچگاه به مصالح خود فکر نمی کرد و تنها مصالح سازمان و انقلاب و اسلام را مدّ نظر داشت. او فرمانده ای بود که با زیردستان بسیار فروتن و صمیمی بود؛ امّا در مقابل اعمال بد و زشت، خیلی بی تاب و سختگیر بود.

این شهید عزیز یک انقلابی حقیقی و صادق بود؛ و من به حال او حسرت می خورم و احساس می کنم که در این میدان عظیم و پرحماسه از او عقب مانده ام.»






      
   1   2      >