آمار دلبسته یاران خراسانی خویشم
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
پایه عکاسی مونوپاد
منوی اصلی
وصیتنامه شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان

ویرایش
پیوندهای روزانه
آمار و اطلاعات

بازدید امروز : 97
بازدید دیروز : 73
کل بازدید : 53719
تعداد کل یاد داشت ها : 525
آخرین بازدید : 93/5/29    ساعت : 8:56 ع
تاریخ روز

شهید بابایی و پیشنهاد استاد زن آمریکایی

 

 

 

 

 

 

 

شهید بابایی و پیشنهاد استاد زن آمریکایی 

به گزارش افکارنیوز، پیشنهاد استاد زن آمریکایی به دانشجویان کلاسش: اگر کسی امتحان پایان ترم را 20 بگیرد من یک شب با او خواهم بود. …
.
.
.
در سال 1348 وارد نیروی هوایی شدم . در بدو ورود می بایستی یک سری آموزشها را در نیروی هوایی می دیدیم که از آن جمله آموزش زبان انگلیسی بود.این کلاس ها شروع آشنایی چندین ساله ی من با عباس بابایی بود…

ایشان شخصیت خاصی داشتند واز همه متمایز بودند. در آن دوران بیشتر استادان زن بودند از جمله استاد کلاس زبان که یک زن آمریکایی بود.

این استاد زبان برای اینکه فرهنگ مبتذل غرب را رواج دهد،به دانشجویان پیشنهاد شرم آوری داد که، اگر کسی امتحان پایان ترم را 20 بگیرد من یک شب با او خواهم بود. بعد از اعلام نمرات عباس ازهمه نمره اش بیشتر بود او امتحان را 19 گرفته بود. من برگه او را که دیدم تعجب کردم زیرا او یک کلمه ساده را غلط نوشته بود .

و آن استاد هم به عباس گفت: تو عمدأ این کلمه را غلط نوشته ای تا با من نباشی. آنجا بود که من به عظمت روحی عباس پی بردم. ایشان با این کار درس تقوا و عفت و بزرگواری را به دیگران آموخت…

راوی:
عظیم دربند سری  یکی از دوستان قدیمی شهید بابایی 

 

خاطره ای دیگر ازشهید بابایی

 

خوش به حال اونایی که شهید بابایی رو می شناسن و بیشتر خوش به حال اونایی که راهش رو ادامه میدن و باز هم بیشتر خوش به حال اون کسایی که از زندگی و جلوه های زیبای زندگی این شهید درس می گیرن و تو زندگیشون پیاده می کنن.

اگه بخوای بیشتر درباره شهید بابایی بدونی، چند دقیقه ای دلت رو میهمان این چند سطری کن که به عشق آن آسمان نورد، نوشته شده تا دلت عطر و بویی از رنگ شقایق ها بگیره.

شاید اولین لحظه ای که در سال 1329 چشمان مادر، چهره زیبای فرزند دلبندش را دید، خبر نداشت که این طفل روزی آن قدر بزرگ می شود که آسمان را زیر پایش می گذارد و با عشق اهل بیت علیهم السلام و برای یاری کشور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و اطاعت از نایب امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف آسمانی تر از هر پرنده می شود.

نمی دانم پدرش با دیدن او می دانست که روزی فرا خواهد رسید که عباسش با بیش از 3000 هزار پرواز با انواع هواپیماهای جنگنده آن قدر متواضع باشد که به دنیا و آنچه در آن هست پشت پا بزند.

در طول سال های پر پیچ و خم زندگی اش هیچ چیز او را از هدفش باز نداشت، حتی موهای سرش که همیشه آنها را کوتاه نگه می داشت تا وقتش را بی جهت صرف مرتب کردن آنها نکند. بزرگ مردی که در مکتب شهادت پرورش یافت. زهد و تقوایش مثل دریایی خروشان بود که هر لحظه از زندگانیش، موج ها در برداشت. مرد وارسته ای که هم رزمنده دلاور میدان جنگ بود و هم مبارزی سترگ با نفس اماره خویش. به راستی او در عین آشنایی با همه، گمنام بود.

زندگی او جالب تر از آن است که بخواهیم آن را به تصویر بکشیم. در مدتی که جهت آموزش تکمیلی در آمریکا بود، جلوه های فریبنده آنجا نتوانست دلش را اسیر خود کند و او را از انجام دادن وظایف دینی اش جدا کند. پای بندی به اعتقادات مذهبی مخصوصاً نماز، باعث شد حتی ژنرال های آمریکایی هم به او ادای احترام کنند.

وی ماجرای فارغ التحصیلی اش از دانشکده خلبانی آمریکا را چنین تعریف می کند: «دوره خلبانی ما در آمریکا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتی که در پرونده خدمتم درج شده بود، تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی دادند، تا این که روزی به دفتر مسئول دانشکده، که یک ژنرال آمریکایی بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست که بنشینم. پرونده من در جلو او، روی میز بود، ژنرال آخرین فردی بود که می بایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم اظهار نظر می کرد.

از سوال های ژنرال بر می آمد که نظر خوشی نسبت به من ندارد. این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت، زیرا احساس می کردم که رنج دو سال دوری از خانواده و شوق برنامه هایی که برای زندگی آینده ام در دل داشتم، همه در یک لحظه در حال محو و نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم. در همین فکر بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا برای کار مهمی به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه کردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، کاش در اینجا نبودم و می توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد.

گفتم که هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست، همین جا نماز را می خوانم. ان شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه ای از اتاق رفتم و روزنامه ای را که همراه داشتم به زمین انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم که متوجه شدم، ژنرال وارد اتاق شده است.

با خود گفتم چه کنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه می دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام کردم و در حالی که بر روی صندلی می نشستم از ژنرال معذرت خواهی کردم. ژنرال پس از چند لحظه سکوت نگاه معناداری به من کرد و گفت: چه می کردی؟ گفتم: عبادت می کردم. گفت: بیشتر توضیح بده. گفتم: در دین ما دستور بر این است که در ساعت های معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعات زمان آن فرا رسیده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم. ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت: همه این مطالبی که در پرونده تو آمده مثل این که راجع به همین کارهاست. این طور نیست؟ پاسخ دادم: آری همین طور است. او لبخندی زد. از نوع نگاهش پیدا بود که از صداقت و پای بندی من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمریکا خوشش آمده است.

با چهره ای بشاش خودنویس را از جیبش بیرون آورد و پرونده ام را امضا کرد. سپس با حالتی احترام آمیز از جا برخاست و دستش را به سوی من دراز کرد و گفت: به شما تبریک می گویم. شما قبول شدید. برای شما آرزوی موفقیت دارم. من هم متقابلاً از او تشکر کردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. به اولین محل خلوتی که رسیدم به پاس این نعمت بزرگی که خداوند به من عطا کرده بود، دو رکعت نماز شکر خواندم.»

روحیه استکبار ستیزی او حتی در دوران قبل از انقلاب با تار و پودش عجین شده بود و حتی در استفاده کردن از کالاهای صهیونیستی خودداری می کرد. یکی از همکلاسی هایش که در آمریکا با او هم اتاق بود این طور نقل می کند که عباس همیشه روزانه دو وعده غذا می خورد؛ صبحانه و شام. بعضی وقت ها او همراه با شام نوشابه می خورد، اما نه نوشابه هایی مثل پپسی و. .. که در آن زمان موجود بود. بلکه او همیشه فانتای پرتقالی می خرید. چند بار به او گفتم که برای من پپسی بگیرد ولی دوباره می دیدم که فانتا خریده است. یک بار به او اعتراض کردم که چرا پپسی نمی خری؟ از نظر قیمت که با فانتا تفاوتی ندارد؟ آرام و متین گفت: حالا نمی شود، شما فانتا بخورید؟ گفتم: خوب عباس جان آخر برای چه؟ سرانجام با اصرار من آهسته گفت: کارخانه پپسی متعلق به اسرائیلی هاست به همین خاطر مراجع تقلید مصرف آن را تحریم کرده اند.

درست است که در این مجال اندک نمی شود تمام جلوه های زیبای اخلاقی و معنوی زندگی شهید بابایی را نمایان کرد. اما می توان گفت که چطور مظهر مبارزه با شیطان شد. وقتی که در هفته نامه خبری پایگاه «ریس» آمریکا نوشتند: «دانشجو بابایی ساعت دو بعد از نیمه شب می دود تا شیطان را از خود دور کند.» هم اتاقیش می گوید ماجرای خبر بولتن را از عباس پرسیدم. او گفت:

چند شب پیش بی خوابی به سرم زده بود. رفتم میدانِ چمن پایگاه و شروع کردم به دویدن. از قضا «کلنل باکستر» فرمانده پایگاه با همسرش از میهمانی شبانه بر می گشتند. آنها با دیدن من شگفت زده شدند. کلنل ماشین را نگه داشت و مرا صدا زد. نزد او رفتم. او گفت: در این وقت شب برای چه می دوی؟ گفتم: خوابم نمی آمد خواستم کمی ورزش کنم تا خسته شوم. گویا توضیح من برای کلنل قانع کننده نبود. او اصرار کرد تا واقعیت را برایش بگویم. به او گفتم مسایلی در اطراف من می گذرد که گاهی موجب می شود شیطان با وسوسه هایش مرا به گناه بکشاند و در دین ما توصیه شده که در چنین موقعی بدویم و یا دوش آب سرد بگیریم. این گونه می زیست که در میان آن همه لذت های مادی و فریبنده آمریکا، نزدیکان و همنشینانش می گویند: «همه تفریح او فقط در ورزش و عکاسی و دیدن مناظر طبیعی خلاصه می شد.»

اگر بخواهیم تواضع و فروتنی و ساده زیستی او را به تصویر بکشیم، واقعاً کم می آوریم. نقل شده که او با لباس سـادة بسـیجی و سر تراشیده، در داخل قرارگاه نشسته بود و قرآن می خواند. دو نفر بی آنکه بدانند آن بسیجی، سرهنگ بابایی است، در حال گفت و گو با هم بودند، یکی از آن دو گفت: «شما بابایی را می شناسید؟» آن دیگری پاسخ داد: «نه؛ ولی شنیده ام از همین فرمانده هاست که درجة تشویقی گرفته اول سروان بوده، دو درجه به او داده اند شده فرماندة پایگاه اصفهان، دوباره یک درجه گرفته و الان شده معاونت عملیات.» نفر اولی گفت: «خوب دیگر! اگر به او درجه ندهند، می خواهی به من و تو بدهند. بعد از بیست و هفت سال خدمت تازه شده ایم سرهنگ دو، آقایان ده سال نیست که آمده اند و سرهنگ تمام هستند.» یکی از دوستانش که شاهد ماجرا بود می گوید: بابایی با شنیدن صحبتهای این دو سرهنگ، قرآن را بست و به بیرون قرارگاه رفت. در پشت یکی از خاکریزها در جلو قرارگاه دو زانو نشست و مشغول دعا شد. دانستم که برای هدایت آن دو نفر دعا می کند. به داخل قرارگاه، برگشتم و به آن دو نفر گفتم: آن کسی که پشت سرش بد می گفتید همان بسیجی بود که در آن گوشه نشسته بود و قرآن می خواند.» وقتی مطمئن شدند که من راست گفته ام با شتاب نزد او رفتند و صمیمانه عذرخواهی کردند و بابایی با مهربانی و چهره ای خندان با آنها صحبت کرد. گویا اصلاً هیچ حرفی از آن دو نشنیده بود.

وی آن قدر عاشق خدمت به مردم و دفاع از سرزمین اسلامی ایران بود که حتی سفر حج که آرزوی هر انسان مؤمنی هست، نتوانست او را حتی برای چند روزی از حال و هوای جبهه ها دور کند. در سال 1364 که برای زیارت خانه خدا اسمشان در آمده بود و باید همراه همسر محترمشان برای حج مشرف می شدند به همسرش چنین گفت: «بودن من در جبهه ثوابش از حج بیشتر است. شما بروید و حج بجا بیاورید، من هم انشاءالله در جبهه، حج بجا خواهم آورد.» این اتفاق افتاد و همسر ایشان عازم مکه شدند. آنها در روز عید قربان در مکه قربانی کردند و عباس هم در روز عید قربان، هنگام انجام عملیات های پی درپی و پشتیبانی از رزمندگان اسلام، هواپیمایش مورد اصابت گلوله قرار گرفت و بهترین قربانی را که جان پاکش بود در راه خدا قربانی کرد.

زندگی این شهید والا مقام، سرشار از خاطراتی زیبا است که برخی از این خاطرات در کتاب ‍»پرواز تا بی نهایت» به ثبت رسیده است.

این خاطرات می تواند برای منتظران واقعی الگوی خوبی باشد. چرا که آن دلاور مرد، همواره در راه رضایت امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف و نایب بر حقش امام خمینی(ره) گام بر می داشت. به همین خاطر مقام معظم رهبری به مناسبت شهادت ایشان چنین می فرمایند که:

« این شهید عزیزمان انسانی مومن و متّقی و سربازی عاشق و فداکار بود. و در طول این چند سالی که من ایشان را می شناختم، همیشه بر این خصوصیات ثابت و پابرجا بود.

او هیچگاه به مصالح خود فکر نمی کرد و تنها مصالح سازمان و انقلاب و اسلام را مدّ نظر داشت. او فرمانده ای بود که با زیردستان بسیار فروتن و صمیمی بود؛ امّا در مقابل اعمال بد و زشت، خیلی بی تاب و سختگیر بود.

این شهید عزیز یک انقلابی حقیقی و صادق بود؛ و من به حال او حسرت می خورم و احساس می کنم که در این میدان عظیم و پرحماسه از او عقب مانده ام.»






      

فرزند شهیدی که بی گناه تا پای چوبه دار رفت! +تصاویر

به گزارش سرویس مقاومت جام نیوز:‌

 

… تمام راه را به این فکر می کردم که ماجرایی که برایم گفته اند ممکن است واقعیت داشته باشد؟


چند نفر تابحال راجع به زندگی مجید برایم صحبت کرده بودند، باورم نمی شد وچند بار هم تلفنی با خودش صحبت کردم، در جواب سئوالات من فقط می خندید.این شد که قرار گذاشتیم به منزلشان برویم. اول قبول نمی کرد وبعد جلسه صحبت تلفنی گفت چون مثل خودم فرزند شهید هستی می توانی بیایی .


پردردترین فیلم های هندی و سریال های ایرانی را هم کنار هم بچینی چنین داستان غم انگیزی از دلش در نمی آید. وقتی به سمت منزل مجید حرکت می رفتم ، باخود خداخدا میکردم که واقعیت نداشته باشد اما وقتی با او به صحبت نشستم و بسیاری از چیزهایی که نشنیده بودم را برایم بازگو کرد، تازه فهمیدم خیلی چیزها را هم نمی دانستم.


شاید اگر زیاد رمان خوانده باشی در یکی دو نمونه آنهم  خارجی و ممنوعه و غیر قابل چاپ در ایران هم نتوانی چیزی شبیه این داستان را بیابی که گاهاٌ دیده ایم فیلم های متعددی را با برداشت آزاد از آن ساخته اند اما واقعیت با رمان های ممنوعه وساخته ذهن نویسنده برای فروش خیلی فرق دارد؟!


این افکار ذهن مرا به شدت به خود مشغول کرده و حتی در نگارش زندگی نامه مختصر مجید نیز بارها به سراغم آمد و نگذاشت بنویسم.


بعد از 4 روز که از مصاحبه من و مجید می گذرد، می توانم با اکراه قلم به دست بگیرم و چند سطری بنویسم اما بلافاصله خط خطیش  می کنم و دوباره از نو…


قلبم حین نگارش و تایپ این داستان شبه افسانه بارها دچار درد شد و بارها از عرقیات گیاهی استفاده کردم! بارها به خود تشر زدم که ما در قبال وظیفه ای که در برابر این بچه ها داشتیم چه کردیم؟ پدران ایشان که عند ربهم یرزقونند را چگونه پاسخ خواهیم داد و …

 

خلاصه بگذریم…


مجید از طبقه چهارم خانه اش خود را به دم درب ورودی رسانده و به استقبال ما می آید. بعد از خوش و بش و پذیرایی صمیمانه اشان شروع می کند. خانه ای بسیار ساده در یکی از محله های باصفای پایین شهرتهران، عکسی از امام وحضرت آقا بردیوار خانه اش قرارگرفته و آن طرف تر روی ستون یک عکس قدیمی از پدر شهیدش را نصب کرده ومی گویدعکس پدرم را روی ستون زدم که بگویم ستون خانه منی ، می بینم عکس هایی که از پدرش دارد را روی میز می گذارد و از آن روزهای ملالت بارش می گوید، البته با تلخیص و چاشنی سانسورها و رد شدن از یک سری وقایعی که نتیجه 30 سال زجر که 13 سال آن کارتن خوابی او است…

 

دلم نمی آید بین صحبت هایش حرفی بزنم. گاهی سکوت می کند. اشک هایش و عرق های متعدد پیشانیش را پاک کرده و دوباره رشته کلام را سر می گیرد…


در عرض سه ساعت بخش زیادی از خاطرات زندگی 37 ساله اش را بطور خلاصه تعریف می کند:


“اهل مشهدم. مادرم مرا دو ماهه باردار بوده که از پدرم جدا می شود. پدرم راننده اتوبوس و خیلی کم به خانه می آمد، مادرم هم متوجه بارداریش نمی شود. 4 ماه بعد یعنی وقتی در شکم مادرم 6ماهه بودم ، به منزل مادربزرگ پدریم یعنی ربابه خانم مراجعه می کند و موضوع بارداریش را با وی در میان می گذارد.


در این بین پدرم ازدواج کرده بود و رباب که نمیخواسته زن پدرم از بچه اول او مراقبت کند و از طرفی دل خوشی هم از مادرم نداشته، به ایشان تهمت می زند و مادرم را از خانه اش می راند. بعد از اینکه مادرم وضع حمل می کند، پدرش اجازه نمی دهد که مرا خیلی پیش خود نگهدارند و سه روزه بودم ، مادرم مرا جلوی درب خانه مادربزرگم رها کرده وبا واسطه ای به او می گوید خودشان فرزندشان را بزرگ کنند. مادربزرگم که متوجه من می شود به زن عمویم می گوید که روی مچ دست چپش سه نقطه خال بکوب  و او را در پرورشگاهی رها کن. بعدها اگر خواستیم  از روی سه تا خال روی مچ دستش او را خواهیم شناخت.


زن عمویم از رباب می ترسیدبه دستور او عمل کرده و مرا در پرورشگاه رها می کند. آثار این خالکوبی هنوز روی دستم هست. میبینید که؟

 


مادرم هم که به شدت از مادربزرگم و تهمت هایش هراس داشته (خدابیامرز به رباب اره معروف بود و کل منطقه از این زن می ترسیدند) دیگر پیگیری نمی کند و پیش خودش گمان می کند که مادربزرگم دارد از من مراقبت می کند. 3 سالی از این ماجرا می گذرد تا سال 60 که عمویم یک روز که پدرم از جنگ به مرخصی آمده بود پیش او اعتراف می کند که تو یک پسر دیگر هم داری که اکنون در پروشگاه است. پدرم خیلی دنبال من می گردد اما به دلیل اینکه پرورشگاه را عوض کرده اند هرگز موفق به پیدا کردن من نمی شود.

 

پیش خودش گمان می کند من مرده ام و نا امید می شود. دوباره به جنگ تحمیلی اعزام و درگیر جبهه می شود وتلفنی به عمویم می گوید تو بگرد ومنهم برگردم او را خواهم یافت که 2 ماه بعد شهید می شود. یک روز که مادرم در بنیاد شهید مشهد دنبال کارهای برادر شهیدش بود متوجه شهادت ایشان می شود، وبا دیدن پرونده شهید از عدم حضور من در بین فرزندان شهید مطلع شده و داستان را به مسئولین بنیادشهید می گوید.
بنیاد شهید هم دنبال من می گردد اما بازهم خبری از من نمی یابد.


با مراجعه به ربابه خانم و قول اهدای حضانت من به ایشان و اهدای پاداش وحقوق ماهانه ام به وی به عنوان قیم، او وسوسه شده و نشان اصلی من یعنی 3 خال روی مچ دستم را می دهد. بالاخره بنیاد شهید مرا پیدا می کند، از پروشگاه می گیرد و به مادربزرگم می سپرد.


5ساله بودم که به منزل رباب وارد شدم. از همان ابتدا مرا چنان از خود ترسانده بود که جرات نمی کردم دست از پا خطا کنم.کم کم با سختی وبی محبتی بزرگ شدم وبه مدرسه رفتم.  8 ساله شده بودم که یک روز نزدیکی های ظهر موقع بازی توپ را محکم شوت کردم و شیشه ای بسیار کوچک در ورودی زیرزمین خانه رباب شکست. رباب همان موقع داشت با ساطور سبزی قرمه خورد می کرد. صدای شکستن شیشه را که شنید به سمت حیاط آمد وخواستم فرار کنم که ساطور را به سمت من پرتاب کرد و استخوان قلم پایم شکست و پا از یک پوست آویزان شد.”


خم می شود و جای زخم های روی پایش را که بعد از 30 سال هنوز هم خودنمایی می کند در حوالی مچ پایش نشان می دهد.


“می بینید جای زخم همان است. تا کوچه با یک پا کمی دویدم با کمک یکی از همسایه ها با یک دستمال خونریزیش را تقریبا بند آوردم و حسابی بستمش و رفتم به سمت مدرسه. در راه مدرسه از شدت خونریزی تلوتلو میخوردم و کم مانده بود بیهوش شوم که مدیر مدرسه امان داشت از درب بیرون میرفت مرا دید. مرا به آغوش گرفت وبیهوش شدم .وقتی به هوش آمدم ماجرا را برایش تعریف کردم حسابی عصبانی شد و به ماموران بنیاد تلفن کرد که چه نشسته اید که فرزند شهید را سلاخی کرده اند و ال  وبل و ماموران بنیاد شهید خودشان را به مدرسه رساندند و مرا به بیمارستان بردند.

 

بعد از این ماجرا بنیاد شهید پشت من درآمد و از جانب من از رباب شکایت کرد اما به این دلیل که شوهر رباب یعنی پدربزرگم در گذشته ویکی از عموهایم در آن موقع کارمند دادسرا بود و حسابی آشنا داشتند، تنها کاری که توانستند برای من انجام دهند این بود که صلب حضانت مرا از رباب احصا کردند.


رباب وعموهایم خیلی از دست من شاکی بودند وجلوی مسئولین بنیاد برایم خط ونشان کشیدند وبنیاد شهید به همین خاطرمن به پرورشگاه ویژه بچه های شهدای بی سرپرست تهران با نام خانه کودکان بنیاد شهید که رده سنی من “یاسر” در منطقه فرمانیه نام داشت منتقل کردند . یک محیط کاملا علمی و آموزشی با دوستانی خوب والبته همگی همدرد. مثلا بچه های بمباران های حلبچه و بچه هایی مانند من و …”


مدام عرق های پیشانیش را پاک می کند و جلوی بغضش را می گیرد که مبادا جلوی ما گریه کند و غرورش جریحه دار شود اما گاهی قطرات اشک به آرامی از چشمانش می ریزند و چاره ای جز سرسری گذشتن از کنارشان و پاک کردنشان ندارد..


“تا کلاس پنجم درسخوان وبا معدل بسیار عالی در یاسر بودم ، چندوقتی از پایان جنگ نگذشته بود و همچنان درآنجا روزگار سپری می کردیم تا اینکه ریاست وقت بنیاد بخاطر کمبود بودجه وفسادی که در یکی از واحدها رخ داده بود ،دستور به انحلال خانه های کودکان شهدا داد و برای ما تصمیم گرفتند که حضانت هایمان را به نزدیک ترین بستگان واگذار کنند.

 

حضانت مرا به عمویم که روزگاری همرزم پدرم بود، واگذار کردند که اتفاقا هم خودش و هم خانمش معتاد بودند.عمو رفته بود بنیاد وبه طمع حقوقم ادای بچه های جنگ و جانباز را درآورده بود و بنیاد هم چاره ای نداشت جز واگذاری حضانت. دوباره به مشهد برگشتم. درنظر بگیرید که رباب یک ذهنیت بد از دادگاه کشی بچگیم از من داشته و تمام پول های این سال ها را که به وی نداده اند از من طلب کار است.


عمویم مرا دوباره به خانه رباب برد و با ترس و لرز روزگار می گذراندم. اغلب از دست عموهای معتادم کتک میخوردم و ترجیح میدادم سکوت کنم که سرپناهم از دستم نرود. مرا با کابل می زدند و تنبیهات بدنی سختی می کردند که انتقام بگیرند.”

 


آهی می کشد و ادامه می دهد:


” یک سالی گذشت و اول راهنماییم تمام شد.همان سال، بنیاد مادربزرگم را به مکه فرستاد و من مجبور شدم به منزل عمویم بروم. خیلی اذیت شدم. زن و شوهر هر دو معتاد بودند و افراد ناجوری به منزلشان آمد و شد داشتند. حتی یک روز از فرط بی پولی دوچرخه مرا فروختند و خرج عملشان کردند. خیلی به من سخت می گذشت طوری که دعا دعا می کردم رباب بیاید و من از این زندان نجات پیدا کنم. بعد از چند روز که حال خوبی نداشتند به من تهمت بدی زده وتا صبح مرا زیر مشت ولگد قرار داند و من مجبور شدم از خانه فرار کنم.


شبها را در حرم میخوابیدم و روزها را در خیابان پرسه می زدم. ”


یک شب روبروی پنجره فولاد امام رضا(علیه‌السلام) ، شروع کردم به درد دل کردن واز پدرم گفتم واز خودم وحال روزی که داشتم وخوابم برد. وقتی بیدار شدم خیلی روحیه گرفته بودم وهمیشه نوری هدایت گر را پیش خود می دیدم.


“بلند شدم هوا سرد شده بود وبه سمت کوچه پس کوچه ها به راه افتادم،  از پشت در یک خانه که بخشی از جای لوله بخاریشان که از شیشه رد می شد شکسته بود و از همانجا گرما میداد خود را گرم کردم. وهرشب اوقاتی را در کنار این گرما سپری می کردم وبعدها فهمیدم همانجا منزل مادرم بوده که اتفاقا همسرش از متمولین وطلافروشان بزرگ شهر مشهد است. ”


به اینجای داستان پردردش که می رسد گریه امانش را می برد و سکوت می کند. خیلی خودم را کنترل کرده ام که اشک نریزم و جلوی مجید مقاوم نشان دهم اما نمی شود. داستان او در همین ابتدا مرا شدیدا به هم ریخته است… پیشنهاد می دهم ادامه مصاحبه را روز دیگری انجام دهیم اما او امتناع می کند و می گوید:” یباره بگم تموم شه ، می دونم برای شما هم سخت است ولی تحمل کنید…”


اغلب مردم تحت تبلیغات سوء، فقط امکانات بنیادشهید برای بچه های شهدا مانند ماشین قسطی و سهمیه دانشگاه را می بینند و کسی نمی گوید بعد از شهدا به فرزندان و بازماندگانشان که امانت های ایشان بودند چه گذشته است.


… کمی که آرام می شود ادامه می دهد:


“تا آن موقع حتی نمی دانستم بنیادشهید چیست که به آنجا مراجعه کنم. از طرفی هیچ مدرک شناسایی هم نداشتم. رباب شناسنامه ام را از من گرفته بود و خیلی درست و حسابی هم نمی دانستم باید چه کنم. خیلی از رباب می ترسیدم و اصلا دلم نمی خواست برگردم.  یادم می آید یک شب وقتی در حرم امام رضا دعوایم کردند که چرا اینجا خوابیده ای گفتم من پدر ندارم و بچه شهیدم؛ کارت ومشخصات خواستند ومنهم که نداشتم ، فکر می کردند قصد سوء استفاده دارم وآن چنان کتکی به من زدند که چرا آبروی بچه های شهدا را می برم و دروغ می گویم.

 

از امام رضا خجالت کشیدم وچون یمک شب حال خوشی به من داده بود ، رفتم ودیگر دور حرم نپلکیدم. چند شبی بود داخل یک جیپ که دور میدان شهرداری مشهد پارک می شد می خوابیدم تا اینکه یک شب صاحب جیپ که اتفاقا فرد صاحب نفوذ و از اعضای کلانتری شهر بود به گمان اینکه دزدم مچم را گرفت و درگیر شدیم. برای اینکه بتوانم از چنگش فرار کنم، بین ما کتک کاری شدیدی رخ داد. اما او از قبل ماموران را خبر کرده بود و حین فرار گیر افتادم. وتا رسیدن به بازداشتگاه سربازان برای خودشیرینی حسابی از خجالتم درآمدند و به قصد کشت کتکم زدند. دماغم شکسته بود وصورتم خراش بزرگی برداشته وکمرم کبود شده بود.  آنقدر بیحال شده بودم که زندان بان مرا نمی پذیرفت و می گفت ممکن است در زندان بمیرد.


به جرم حمله به مامور دولت در 14 سالگی به 3 سال زندان محکوم شدم و هنگام ورود به زندان به من لطف کردند ودر بخش خلاف کاران وبزهکاران نرفتم وخوشبختانه بند نیروهای نظامی منتقل شدم ودر آنجا یکسری سرباز فراری ، متخلفان سیستم اداری نیروهای نظامی از رده های مختلف بودند. بندهای عادی اوضاعشان خیلی بد بود. یکهو می دیدی چاقو را روی گردنت گرفته اند و یک جایی از بدنت را خالکوبی کرده اند.

 

در این مدت قران خواندن را شروع کردم ونمازبهترین رابطه معنوی من شد وهمیشه یاد ان شب روبروی پنجره فولاد می افتادم. خلاصه 3 سال زندان و دمخور شدن با نظامی ها به من فهماند فرزند شهید هستم و چه حق وحقوقی دارم. همین شد که وقتی آزاد شدم به بنیادشهید مراجعه کردم. هرچند همان ابتدا نیز کتکی به من زدند که آبروی بچه های شهدا و شهدا را برده ام و پرونده ام را بسته بودند و …


دوباره مجبورم کردند یک مدت دوباره به منزل رباب بروم. عموی معتادم که هم قرص مصرف می کرد و هم دائم الخمر بود و هم هروئینی، یک روز وقتی کسی خانه نبود، قصد اذیت مرا داشت که شدید درگیر شدیم  که همان موقع به مدیر مدرسه شبانه ام گفتم و کمیته هم ریخت منزل رباب و او و هم پیاله هایش را با کلی مواد دستگیر کرد و مرا هم از رباب گرفتند وتحویل بنیاد شهید دادند.


از آن موقع به بعد من شدم فرزند خوانده کارکنان بنیادشهید مشهد و هرشب با یکی از آنها به خانه اشان می رفتم. از طرفی این روند آزارم می داد و از طرف دیگر عمویم که طبق معمول با پارتی بازی تنها به 3 ماه حبس محکوم شده بود پیغام داده بود که اگر بیرون بیاید مرا می کشد. وقتی شنیدم او در شرف آزادی قرار گرفته ،این بود که فرار کردم و با اتوبوس های ترمینال آمدم تهران.”


خدای من… وقتی مجید حرف می زند احساس می کنم تپش قلبم دور برداشته و با قدرت می زند. اوضاع روحی خودم بهم می ریزد چه رسد به مجید… کمی با دستمال دستش بازی می کند و بغضش را فرو میخورد و ادامه می دهد:


“ترمینال جنوب از ماشین که پیاده شدم ، شنیدم یکی از بلندگوفریاد می زد به یک شاگرد برای مسیر تهران اهواز نیازمندیم. این بهترین شغل برای من بی شناسنامه و بی نام و نشان بود. رفتم و اعلام آمادگی کردم و مدتی همانجا مشغول شدم حدود 1 سال و 9 ماه بین راه شاگرد اتوبوسی می کردم تا اینکه از این روند خسته شدم و وقتی از یکی از همشهریانم فهمیدم آب ها از آسیاب خوابیده، دوباره به مشهد برگشتم.


در زندان با سه نفر آشنا شده بودم که محکومان نظامی بودند اما انسان های خوبی به نظر می رسیدند. پیش آنها رفتم و متوجه شدم یک خانه دارند که می شود شب ها آنجا راحت بخوابم. روزها هم برایشان کشاورزی وگاو داری می کردم ، آنها یک اسلحه داشتند که نمی دانستم مجوز دارد یا نه اما به من سپردند زیر پتو پنهانش کنم.


چند ماهی از حضورم در اینجا می گذشت که یک روز متوجه شدم مامورین عین مور و ملخ از در و دیوار به داخل خانه می آیند. ترسیده بودم که من باز چه کرده ام که میخواهند دستگیرم کنند. اگر بگیرندم و عمویم پیدایم کند پوستم را می کند و … همه این افکار از ذهنم گذشت و تصمیم به فرار گرفتم. حین فرار مرا دستگیر کردند و اتفاقا همین خیلی به ضررم شد.


وقتی بعد از چند روز شکنجه و اجبار به اعتراف کاری که نکرده بودم تازه متوجه شدم چه بلایی سرم آمده فهمیدم دیگر اینجا آخر خط است  زنده بیرون نخواهم رفت. 1 سال و 6ماه در اطلاعات حبس بودیم و پرونده مان به شدت سنگین بود. این سه نفر با آن اسلحه اقدام به حمله مسلحانه و آدمربایی کرده بودند و آخرین نفری که اثر انگشتش روی آن بود من بودم که اسلحه را جابجا کرده بودم.


تنها شانسی که آوردم این بود که شاهدان و شکات که ازآنها سرقت مسلحانه وآدم ربایی صورت گرفته بود، مرا ندیده بودندوهیچ یک تایید نکردند. اما بهرحال حکم محاربه و سرقت مسلحانه و آدم ربایی برای ما زده بودند و قطعا اعدام می شدیم. بعد از تخلیه کامل اطلاعاتی که چند ماهی از آن می گذشت ما را به یک سلول مشترک انداختند و از انفرادی در آمدیم. بچه ها که همه از بیرون حمایت می شدند و خانواده هایشان پشتشان بودند و برای تبرئه خود بهترین وکلا را گرفته بودند و تنها فرد بی کس و کارشان من بودم می گفتند حکممان اعدام است.


یک روز مرا صدا کردند و گفتند:”چشم بندی که می دهیم را به چشم بزن و بیا بیرون”. بچه ها گفتند:” مجید رفت اعدام” و با من خداحافظی کردند. وقتی چشمانم را باز کردند دیدم سکوی اعدام جلوی چشمم است و قاضی و مسئولین زندان همگی منتظر اجرای حکمند…”

دست هایش می لرزد و احساس می کنم به شدت عصبی شده. حق دارد، خاطره تلخی را یادآوری میکند…


“سرم را در کیسه کردند و رفتم بالای سکو. باورم نمی شد میخواهند اعدامم کنند. طناب دور گردنم بود و مسئول اجرای حکم با صندلی بازی می کرد. چند بار داد زدم” به خدا من کاری نکردم. به روح پدرشهیدم، من روحمم از کارای اینا خبر نداشته. من فقط یه بی پناه بودم که از دست عموش فراریه. الکی الکی نمیتونید منو اعدام کنید…”  مجری حکم مدام با چارپایه بازی می کرد که از زیر پایم هلش بدهد. قاضی گفت:” قول می دی دیگه ازین غلطا نکنی” و منکه کنترلم را از دست داده بودم و خودم را به شدت خیس کرده بودم گفتم هرچه بدهید امضا می کنم و قول می دهم. دیگر نفهمیدم چه شد اما دو سه روزی در بیمارستان بستری بودم تا حالم مساعد شود.


از آن موقع به بعد بیماری اعصاب گرفته ام و مانند جانبازان عزیز موجی به یکباره کنترلم را ازدست می دهم و عصبی می شوم…


فهمیدم حکم من وحشت مرگ بوده که بترسم و دیگر اشتباه نکنم و با این باندها همراه نشوم. همین بوده که مرا تا پای مرگ برده اند بی خبر از انکه این بلا سر روحیه ام آمده.” وبعدها به من گفتند ما را ببخش که در خصوص تو اشتباه کرده بودیم.

 


کمی با تاخیر ادامه می دهد:


“از زندان که آزاد شدم به بنیادشهید مراجعه کردم و یکی از مسئولان بنیاد با من همراه شد. مرا به مدرسه فنی حرفه ای شبانه روزی فرستاد تا هم حرفه ای بیاموزم و هم شب ها جایی برای خواب داشته باشم. دنبال مادرم هم گشته و او را برایم پیدا کرده بودند.


وقتی مادرم را دیدم ، رنگ زندگی برایم تغییر کرد ودست مهربانش را برسرم کشید وتازه فهمیدم ، محبت چه معنایی دارد.


هفته ای یک بار به منزل مادرم می رفتم و با خواهر برادرهایم که از همسر دوم مادرم بودند سرگرم می شدم.


درسم که تمام شد و دیپلمم را که گرفتم راهی تهران شدم. مدتی را در یک رستوران کار خدماتی می کردم و شب ها هم همانجا می خوابیدم تا اینکه با آقایی آشنا شدم که برادرش مسئول خدمات وزارت کشور بود. قرار شد ایشان سفارش مرا بکند. وهنگام جذب نیرو مرا معرفی نماید. تالار وزارت کشور دست پیمانکار بود گرفته بود، برای مصاحبه رفتم ومرا استخدام کردند و قرار شد توالت های تالار را روزانه بشورم و تمیز کنم. 6 ماه شغلم این بود و شب ها در پارک می خوابیدم.


یک شب انقدر هوا سرد بود که بدنم به صندلی پارک چسبیده بود و پوست کتفم و پیراهنم یکجا کنده شد.”


سعی می کند کتفش را نشان دهد اما موفق نمی شود…

 


“بعد از 6 ماه به توصیه یکی از همکارانم به بنیادشهید رفتم و نامه گرفتم که فرزند شهید هستم. از آن روز به بعد مرا گذاشتند بخش نگهبانی؛ داخل همان اتاق می خوابیدم. از سرما نجات پیدا کردم اما این کار ممنوع بود و به همین دلیل به یکی از ساختمان های بنیادشهید معرفی شدم که شب ها را آنجا استراحت کنم. مدتی بعد راننده برادر وزیر کشور وقت شدم و با ایشان کار می کردم تا اینکه مهلت پیمانکاری در آستانه تغییر دولت ها به اتمام رسید. به بنیادشهید مراجعه کردم و با ریاست وقت موضوع خودم را درمیان گذاشتم واو را بابت برچیدن مراکز نگهداری کودکان سرزنش کردم واو را عامل همه مشکلات همه آن فرزندان شهدا معرفی کردم .


از بنیاد شهید دعوت به کار شدم وبعد از مدتی راننده رئیس وقت بنیاد بودم. حجت الاسلام رحیمیان که با یک پیکان خیلی قدیمی اینور آنور می رفت و برایم رانندگی با آن سخت بود. کمی که گذشت به سازمان اقتصادی کوثر وارد شدم و از آن روز تاکنون در همانجا مشغول به فعالیت هستم. ازدواج کردم وصاحب فرزند شدم وزندگی من با وجود این همسر فداکار وخانواده ایشان به روال عادی برگشت. واقعاٌ بهترین محبت ها را از آنها دیدم ومحبت های ندیده را تقدیم دخترم می کنم”


به یکباره گریزی می زند به فعالیت مهندس اسکندری در سازمان اقتصادی کوثر و می گوید:


“جناب اسکندری بسیار به من لطف دارند و اجازه دادند ادامه تحصیل داده وبه دانشگاه بروم. با اینکه به شدت بهم می ریزم و بعضا درگیر می شوم با بچه ها اما ایشان همواره پشت من ایستاده اند و نگاه خاصی به فرزندان شهدا دارند.از بدو ورود ایشان تعداد بچه های شهید شاغل در مجموعه چند ده برابر شده  و 10 فرزند شهید شاغل در مجموعه در مدت حضور ایشان به 364 نفر رسیده است. انقدر پشت بچه های شهدا ایستاده و از ایشان حمایت کرده که من تاکنون چنین آدمی ندیده ام.


امکان درس خواندن و ارتقا را برای همه بچه های شهدای حوزه خود ایجاد کرده و مانند یک پدر حامی آنهاست. خیلی از این بچه های شهدایی که اکنون مسئولیت دارند و بزرگ شده اند، تربیت شده و بزرگ شده دست ایشان هستند. اهل همه جور حمایت مادی و معنوی است. حضور ایشان  در سازمان از الطاف الهی است.”


به یکباره خاطره ای را به یاد می آورد و می گوید، نمی خواستم این را جایی تعریف کنم وبرای اولین بار دارم می گویم:


“در همان زمان که پیش حجت الاسلام رحیمیان بودم، توفیق دیدار با مقام معظم رهبری نصیبم شد. به خاطر نزدیکی به حاج آقا رحیمیان موقع نماز ردیف اول کنار او ،کمی سمت راست وپشت سر رهبری بودیم . نماز تمام شد ناخوادآگاه همه خاطرات ویتیمی در ذهنم دور زد، پدرم جلوی چشمم نمایان شدو خیز برداشتم به سمت آقا. در 27 سالگی مانند یک کودک 3 ساله روی زانوهای ایشان نشستم و زل زدم به چشمان مبارکشان و به پهنای صورت اشک ریختم. نیروهای حراست می خواستند جلو بیایند که با اشاره حضرت آقا عقب رفتند.


سرم را روی روی پای مقام معظم رهبری گذاشتم ودرحالیکه 30 سال دربه دری وبدبختی جلوی چشمانم ظاهر شده بود به ایشان گفتم:”آقا پدرم می شوید”؟ ایشان که فهمید فرزند شهیدم ، فرمودند:” پدران شما از چنان جایگاهی برخوردار هستند که هیچکس جای آنها را نمی گیرد.” درعرض سه دقیقه تمام آنچا این سال های کارتن خوابی وبیچارگی بر من گذشته بود را برای ایشان تعریف کردم واو دستش را بر روی سر وچشمان من می کشید وبرای اولین بار مهر پدری را درک کردم . هرچند هنوز هم از آن اشتباهم پشیمانم که چرا دل رهبرم را متاثر کردم.


مدام پیش خودم فکر میکنم مبادا رهبری به خود بگوید که بچه های شهدا امانت های شهدا دست ما بودند و به این سرونوشت دچار شدند. خب وقتی ما را از یاسر بیرون کردند و آن خانه ها تعطیل شد 400 نفر بودیم که شاید 100 نفرشان معتاد و خراب نشدند و جان سالم به در بردند که تازه من با اینهمه مشکلات جزو آن 100 نفر هستم.


بعد از آن دیدار عطش و اشتیاق دیدار با رهبری مرا فراگرفت و چندین ملاقات دیگر نیز با ایشان داشتم. حتی هر سال نوروز که به مشهد تشریف می برند، جلوتر می روم و در محله ای به نام پدر مبارکشان که کوچه خامنه ای نام دارد طوری مقیم می شوم که از بالای پشت بام خانه و حیاط محل اقامت ایشان را ببینم. ”


حالا همسر مجید که می گویدبخشی از خاطرات را اولین بار است که می شنود واوکه  از ابتدا نظاره گر تعریف های مجید بود، یک دفعه می پرسد :”عمو و مادربزرگت  اینهمه به شما ظلم کرده اند وتو آن رفتار را با ایشان کرده ای؟ باورتان نمی شود اما خرج دفن و کفن هر دو عمویش را مجید داد و برایشان مراسمی عالی برگزار کرد. به مادربزرگش آنقدر رسیدگی و از او مراقبت می کرد که گویا مادرش است…”


مجید حرف همسرش را ادامه می دهد:


” مادرم را در هر حالتی و هرجایی می بینم خم می شوم و دستان او را می بوسم. من خیلی به ایشان و مادربزرگم و حتی عمویم مدیونم. بهرحال زحمت مرا کشیده اند…


ارادت خاصی به امام هشتم دارم. کار سازمان که برایم جور شد از عنایات امام رضا علیه السلام است. بار آخری که برای کار به تهران می آمد به امام رضا(ع) گفتم اگر قرار است دست خالی برگردم جانم را بگیر. به تهران آمدم و رفتم پیش حاج آقا رحیمیان و بعد هم به سازمان راه پیدا کردم.


من معتقدم اگر مادربزرگم به من ظلم کرد باید جواب پسرش را بدهد اما من هم باید جواب پدرم را بدهم که هرچه دارم از صدقه سر فرزندی است که رباب به دنیا آورده است.”


این است زندگی یک مرد که حالا می خواهد خودش آینده را با دستانش رقم بزند، کسی که در چشم ظاهر پدرش را ندیده ولی همیشه پدرش را کنار خود احساس می کند.


مجید کوه صبری است برای زندگی ، مجید رودی است برای نشان دادن ایستادگی ، با همه این مشکلات وسختی هایی که کشیده به امام ورهبری ، به نظام وانقلاب ، به قران واسلام پایبند وسر تعظیم فرود می آورد.
حال باید از خود پرسید ،ما کجای این چرخه هستیم، چقدر از غصه های مجید را در زندگی کشیده ایم وچقدر به شهدا نزدیکیم.


او وقتی پدرش را صدا می زند ، کامل او را درک می کند، ما چقدر شهدا را درک می کنیم.

 

یادمان باشد نکند شرمنده شهدا بشویم که آن وقت …….

 

شهید نیوز






      

به گزارش پایگاه خبری انصارحزب الله ، علی موجودی از فعالان فرهنگی دزفول در جدیدترین مطلب خود در وبلاگش نوشت: این روزها خیلی توی خودم هستم. سر کار. توی کلاس درس. توی خانه. حتی مسجد. خیلی دلم می گیرد و مدام بغض می آید سراغم . شده ام مثل بچه ها. مدام باید با خودم خلوت کنم. تنها چیزی که آرامم می کند همین است. این تنها نسخه ای است که تا آن را نپیچم ، روی آرامش را نمی بینم. این روزها هم که دلیل برای بغض کردن که هیچ ، برای فریاد زدن ، زیاد است و در پی آن هم دلیل برای خلوت کردن.



امروز ، نزدیکی های غروب برگشتم خانه. مجالی بود که اندکی خودم باشم با خودم. خبری توی رسانه ها پیچیده بود و آن هم داستان معمول خوش و بش کردن خانم بازیگری از مجموعه هنرمندان فخیم !!! ایرانی با مردی از نظر ما !!!! نامحرم. 

چشمم توی مانیتور بود ، اما تصاویری متعدد از ذهنم عبور می کرد و باز من بودم و بغض آشنای همیشگی.

یاد خاطره ای از خانم موسوی افتادم. از پرستاران جنگ.

آنگاه که می گفت: توی بیمارستان صحرایی وقتی خواستم برای کمک به دکتر برای عمل جراحی مجروحی که خونریزی شدیدی داشت وارد اتاق عمل شوم ، دکتر خواست چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم کمک کنم. داشتم از کنار مجروح رد می شدم تا بروم داخل اتاق و چادرم را در بیاورم . مجروح که برای لحظه ای به هوش آمده بود و صحبتهای ما را شنیده بود ،به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و به سختی گفت :" من دارم می روم تا تو چادرت را در نیاوری ". چادرم توی مشتش بود که شهید شد. از آن به بعد در بدترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم.

یاد وصیت شهید زقاقی افتادم که گفت : «مادرم زمانی که خبر شهادتم را شنیدی گریه نکن!!زمان تشیع و تدفینم گریه نکن!!زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن...فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و زنان ما عفت را... »

یاد حرف های شهید حسین بیدخ افتادم که گفت :«حس می کنم فرداها در راه ها وقتی زمان گذشته را از یاد می برد و آینده فراموشکده گذشته می شود، شهیدان از یاد می روند»

یاد آن حرفش که گفت:«می روم تا تو بیایی. اگر این راه بی یاور بماند ، زندگی را از من دزدیده ای »

یاد زنان و دخترکان معصوم دزفولی که شب ها با جوراب و مقنعه و چادر می خوابیدند که اگر عراق نیمه شب موشک زد و زیر آوار ماندند، حتی جنازه شان محجبه باشد. یاد زنان و دخترانی که وقتی مجروح از زیر آوار در می آمدند ، اول فریاد می زدند : «چادرم را بیاورید»

خدایا! چقدر زمانه عوض شده است ؟خدایا ! چه دارد بر سرمان می آید . . .

بگمانم این روزها آنان که برای سربلندی و عزت و ناموس این سرزمین جان خود را در طبق اخلاص می گذارند باید در وصیتشان به جای سفارش به حجاب و چادر برای برخی ها فقط بنویسند : «خواهرم ! عریان مباش»

خدایا ! تنهایمان مگذار در این وانفسایی که مکلفیم تحملش کنیم.خدایا! کمکمان کن که خود می دانی گرفتار بد روزگاری هستیم.و مگر نه اینکه پیامبرت(ص) درباره حال و روز امروزمان فرمود:کسى که در آن روز به دین خود چنگ زده و پاى بند است، همانند کسى است که گلوله‏ اى از آتش را در دست گرفته یا بوته‏ اى از خار را در دست مى ‏فشرد(احمد، مسند، ج‏2، ص‏390)

و مگر نه پیامبرت (ص) فرمود :در آن وقت قلب مومن درونش آب می شود، مثل آب شدن نمک در آب. زیرا منکرات را می بیند و قدرت جلوگیری و تغییر آن را ندارد. مومن در میان آنها با ترس و لرز راه می رود، که اگر حرف بزند، او را می خورند و اگر ساکت شود، دق مرگ می شود. (الزام الناصب، ص182)

پروردگارا! یقین داریم که مومن نیستیم، اما چنین توصیفاتی را که پیامبرت فرمود ، لحظه به لحظه احساس می کنیم.پروردگارا! کمکمان کن توی این وانفسا کج نرویم. کمکمان کن و چشم برهم زدنی ما را به خود وامگذار.کمکمان کن چشممان از تیرهای گناه آلوده شیطان در امان باشد.حفظ ایمان سخت است. خدایا دستمان را بگیر که بهترین دستگیری. هدایتمان کن که اگر هدایتمان نکنی رو به گمراهی می رویم.خدایا! بیشتر از همیشه به تو محتاجیم.نمی دانم چرا اینقدر نوشتم .

این دو تصویر را آماده کرده بودم که فقط دو کلمه بنویسم. اما خب دیگر اینطوری شد. کل هدفم از این پست این بود که بگویم : 

آی آنهایی که :




از آنهایی که :
 


خجالت نمی کشید ؟






      

سایت تبیان نوشت: زمانه با خود تغییر در پی دارد سبک زندگی ها، باورها و رفتارها در طول سالیان عوض می شود، تغییراتی که گاهی مثبتند و گاهی هم منفی.

یکی از این تغییرات در نوع پوشش و ظاهر است شاید این موضوع را به طور خاص وقتی نگاهی به آلبوم عکس هایتان یا یک فیلم قدیمی مثلا برای دهه 60 می کنید به خوبی درک کنید.

تغییرات در نوع پوشش و ظاهر همیشه مثبت نبوده و تحت عوامل بسیاری فراز و نشیب های عجیب و غریبی به خود دیده است. پوشش و مدهایی که بر خلاف فلسفه خود نماد عریان گرایی و برهنگی و مروح آن در جامعه شده اند تیپ شلخته یا کثیف، شلوارهای فاق کوتاه و پاره، تی شرت های یقه باز، مانتوهای کوتاه و بدون دکمه و تنگ، ساپورت و.......

فرهنگ پوشش تحت تاثیر عوامل زیادی چون ماهواره و سایر رسانه ها، مانکن های خیابانی، شوهای زیرزمینی مطابق اهداف فرهنگی و اقتصادی وارد پازل تهاچم فرهنگی شده و یکی از ابزارها برای نیل جوامع به سمت عضوی از فرهنگ دهکده جهانی و غربی شدن می باشد.

وقتی پوشش یک جامعه از ارزش های اخلاق مدارانه و اللهی به سمت ارزش های فرهنگ لیبرالیسم و اوامنیسم می رود آن جامعه سرعت بیشتری به سمت لذت گرایی جنسی، بی قیدی، فروپاشی نهاد خانواده پیدا می کند.

فرهنگ برهنگی روز به روز توسط مدها و پوششهای جدید وضع بدتری پیدا می کند و گسترده تر و افسار گسیسخته تر می شود حیا در پوشش های جدید هربار چند گام عقب تر می رود و خودنمایی و عرض اندام جلو تر می اید مدهایی که برای ما جز فاصله از فرهنگ بومی ضرر جنسی، جسمی و اقتصادی چیزی دربرندارد. زن و مرد هم نمی شناسد فقط قوه جنسی جامعه را به مرز انفجار می رساند که نمودهای ان را در جامعه، نهاد خانواده و روابط مشاهده می کنیم و با اینکه نسبت به جوامع دیگه به وضعیت بهتری را داریم اما شیب صعودی تاسف برانگیزی را را طی می کند.

برخی از این پوششها برخلاف انواع جدید خود که تکامل یافته پوشش ها و مدهایی قدیمی ترند چون لی های پاره، مانتوهای بدون دکمه و ساپورت ها ای اما آنها از قدیم اصالت! خود را حفظ کردند و فقط تغییرات محتوایی تری داشتند و این پوشش ها چیزی نیستند جز مارک ها و شلوار و تی شرت هایی که رویشان پر است از حروف و کلمات لاتین.

این پوشش ها شکل و شمایل جذاب برای جوانان دارند، حس خودنمایی و متفاوت بودن انها را ارضا می کنداما متاسفانه بسیاری از کسانی که از این پوشش ها و نمادها استفاده می کنند به معانی و مقاصد طراحان و تولیدکنندگان توجهی ندارند اهدافی که همه در خدمت ترویج فرهنگ بی بند وباری، حیازدایی و ابتذال در جامعه اند و در اشکال خورد تر خود قبح شکنی، ترویج مفاهیم و اصطلاحات خاص، بی قیدی، ترویج فرهنگ جنسی، ترویج گروهای مبتذل و فرهنگ رفتاری آنها و ناهنجاری را در پی دارند.

فقط این کلمات نیستند که با این اهداف روی تی شرت ها درج می شوند گاهی مارک های انها نیز خود به تنهایی مقاصد اینچنینی را دنبال می کنند و دستی بر اتش طرح های مروج فرهنگ برهنگی و جنسی در جوامع دارند به عنوان نمونه می توان به مارک d & g اشااره کرد مارکی که بسیاری برای پوشیدن آن سر و دست می شکنند. این علامت؛ مخفف dolce&gabana یعنی دلچه و گایانا که از معروف ترین نام ها در جهان فشن است، نام دو فردی است که طراحان لباس بازیگران هالیوودی هستند و مربوط به دو مرد همجنسگرایی است که با هم ازدواج کرده، پس از مدتی برای گسترش افکار پلید همجنسگرایانه خود با حمایت از طریق شبکه صهیونیستی توانستند یکی از صنعتگران معروف پوشاک در جهان شده و با چاب آرم های صهیونی و شیطان پرستانه بر روی لباسها و تیشرت ها افکار پست خود را در جهان پخش کنند.

این پوشش ها شکل و شمایل جذاب برای جوانان دارند، حس خودنمایی و متفاوت بودن انها را ارضا می کنداما متاسفانه بسیاری از کسانی که از این پوشش ها و نمادها استفاده می کنند به معانی و مقاصد طراحان و تولیدکنندگان توجهی ندارند اهدافی که همه در خدمت ترویج فرهنگ بی بند وباری، حیازدایی و ابتذال در جامعه اند

اما کلمات و نمادها جای خاصی در مدهای امروزی و اهداف ان دارند گاهی ازکنار نمادها و اشکال روی تی شرت ها و گردنبند و دستبندها به راحتی می گذریم و زیبایی بصری ان را برای پوشش خود که اولین پیام ما برای رساندن شخصیتمان هست انتخاب می کنیم در حالی که توجهیی به معنا و اهداف ان نداریم شاید برخی از این اشکال خیلی هم ساده به نظر برسند مثلا یک گیتار که نماد مروج موسیقی اسنت گیلاس که نماد شراب خواری و یا صلیب شکسته که سمبل نئونازیسم و گروه رش است و سایر نمادهایی که نماینده باورهای شیطان پرستانه هستند.

کلمات هم همین شکل را دارند بااین فرق که بهتر می توان از انها رمز گشایی کرد شاید بعد از خواندن این کلمات این سوال برای شما پیش آید که واقعا چرا عده ای چنین پوشش هایی را برتن می کنند که چنین مفاهیمی روی آن درج شده است؛ کلمات و اصطلاحاتی چون Reaven به معنای اوج لذت جنسی بر روی تی شرت های دخترانه(1)، KISS ME به معنای مرا ببوس، COOL CAT متجاوز جنسی(2) ، DANCE ME با من برقص، و یا عباراتی که مبلغ گروه های موسیقی و منحرفند مانند W-AS-D یک گروه موسیقی از سبک هوی متال به معنی ما هم جنس باز هستیم - عقاید وحشیانه و ضد اخلاقی این گروه به شیطان پرستان نیز معروفند (3) شکل ها، کلمات و اصلاحات بسیاری که به نوعی به طور مستقیم یا غیر مستقیم با یک ناهنجاری اخلاقی و جنسی در ارتباطند و هیچ تناسبی با فرهنگ اایرانی اسلامی ما ندارند.

در رواج این پوشش ها علاوه بر تاثیر منفی ما از رسانه ها و تقلیدهای بی ظابطه و مخرب، کم کاری مسئولین در ایجاد و ترویج مدهای ملی و مناسب و جذاب و فرهنگ سازی در زمینه فرهنگ پوشش نقش به سزایی دارند اما با این همه، کم کاری مسئولین و نبود پوشش داخلی بهانه مناسبی برای زیر سوال بردن شخصیت خود با استفاده از این نوع پوشش های خاص و معلوم الحال و صدمه به فرهنگ جامعه نیست.

ایرانی بودن و فرهنگ غنی ایرانی اسلامی خود را به خاطر دیده شدن و حتی خوش تیب و آراسته! بودن به چه فرهنگی می فروشیم؟






      

رئیس دانشگاه علوم پزشکی اهواز از وقوع سونامی نارسایی کلیه تا سال 1400 در استان خوزستان خبر داد.

رئیس دانشگاه علوم پزشکی اهواز از وقوع سونامی نارسایی کلیه تا سال 1400 در استان خوزستان خبر داد.

به گزارش جنوب نیوز، اسماعیل ایدنی در مراسم تجهیز و توسعه بخش دیالیز بیمارستان امام اهواز اظهار کرد: باید به مقوله بهداشت یک نگاه جدید شود و بیماریهای نارسایی کلیه، دیابت و فشار خون قابل پیشگیری است. متاسفانه تا سال 1400 با سونامی نارسایی کلیه مواجه خواهیم شد و پیش بینی می شود تا سال 1400 تعداد بیماران دیالیزی خوزستان دو و نیم برابر شود.

 

وی افزود: برخی از شهرستان های استان با اینکه تعداد بیماران کمی دارند اما فاصله آنها با مرکز زیاد است و این شهرستان ها نیاز به بخش دیالیز دارند. اتفاق خوبی که در چند سال اخیر در اهواز رخ داده این است که دیالیز با کیفیت تری را به بیماران ارائه می دهیم.

 

افزایش 100 درصدی ظرفیت بخش دیالیز بیمارستان امام

 

رئیس دانشگاه علوم پزشکی اهواز تصریح کرد: پزشکان ما نظارت های لازم قبل و بعد دیالیز و همچنین میزان دفع سموم را به خوبی انجام می دهند. خوشبختانه خیلی از بیماران ما ظاهر بیماران دیالیزی را ندارند ولی نگرانی برخی از دکترها این است که اگر چشم اندازها را ترسیم  کنیم حمایت ها کمتر می شود.

 

ایدنی بیان کرد: بخش دیالیز بیمارستان امام اهواز در گذشته دارای 25 تخت بوده که امروز تعداد این تخت ها به 50 عدد افزایش پیدا کرده که شاهد افزایش 100 درصدی ظرفیت هستیم. تعداد تخت های این بخش دو برابر شده است.

 

وی عنوان کرد: هزینه خرید هر تخت دیالیز بین چهار تا 10 میلیون تومان و هزینه خرید دستگاه نیز بین 55 تا 60 میلیون تومان است. با احتساب هزینه های عمرانی که نزدیک به 250 میلیون تومان بود و با در نظر گرفتن هزینه تجهیزات می توان گفت هزینه توسعه و تجهیزات این بخش بیش از سه میلیارد تومان است. این بخش تعداد 17 نفر کادر اداری دارد.

 

رئیس دانشگاه علوم پزشکی اهواز تاکید کرد: در خدمت رسانی به بهداشت و درمان و  حوزه سلامت افق خوبی را پیش بینی می کنیم. دانشگاه علوم پزشکی اهواز قطب جنوب کشور است و کل استان خوزستان را پوشش می دهد و به طور رسمی محل ارجاع بیمارهای استان لرستان نیز به شمار می رود. به طور غیر رسمی بیماران استانهای کهگلویه و بویراحمد، چهارمحال و بختیاری، بوشهر و ایلام نیز به خوزستان مراجعه می کنند./ مهر

 

علت نارسایی کلیه ؟






      
   1   2      >